چقدر تفاوت ایجاد می شود؟وقتی درست در لحظه ای که همه چیز در حال دگرگونی است،دگرگونی به سوی آنچه همیشه آرزویم بوده...آنچه که می خواهم به آن برسم...آن کسی که می خواهم باشم...دگرگونی به سوی خودم.....
ناگهان شک می کنم به همه چیز،به آن کسی که بودم...آن کسی دوست دارم باشم....من شک کردم...به آن روزآن صبح آن لحظه... که چرا هیچ چیزآنگونه نبود که می خواستم.بعد تصمیم گرفتم برگردم تا دیگرسنگینی آن لحظه را تحمل نکنم . وقتی بر می گشتم انگار می دانستم که برگشت کار اشتباهی است.و باید سر همان ساعت همیشگی بروم ،تا آن کسی باشم که همیشه بوده ام و می خواستم باشم ولی نرفتم . فکر کردم چه سودی دارد رفتن به جایی که در اولین روزش تو را غافلگیر وناراحت کرده است،خوب شاید بقیه روزهایش هم همینطور باشد.دیگر به آنجا نمی روم .می روم به جایی که دیگر ناراحت نشوم ،که به من نزدیکتر باشد،می روم .........
رفتم و همه چیزم را از دست دادم. همه آرزوهایم...همه خاطراتم ...همه چیز حتی خودم....
رفتم ،گیج و منگ شدم.کور شدم.کرشدم .فراموشکار شدم .فراموش شدم.
رفتم و خودم را گم کردم.گمشده ای شدم که پیداکردنش هفت سال طول کشید
حالا می فهمم چقدر تفاوت در پس لحظه ها بزرگ می شود. در زمانی که در آن لحظه عجیب + ε هستی نمی دانی که راهت به اختیار خودت نیست.به راهی کشیده می شوی که اگر خدا در روزهای باقیمانده زندگیت لحظه سرنوشت ساز دیگری را قرار ندهد،هیچوقت نخواهی فهمید که گمشده ای.فکر می کنی خودت هستی درحالی که همه چیز و همه کس هستی غیر از خودت.طبیعی است چون خودت را گم کرده ای. بعد اگر در لحظه مشابه دیگری قرار بگیری ، به گذشته نگاه میکنی وستاره ای را در آن دورها می بینی که انگار به تو چشمک می زند.انگار روح توست،انگار خود توست.
این روزها مدام به این فکر میکنم اگر آن صبح خودم را از یاد نمی بردم حالا کجا بودم؟
صدایی به من می گوید:جایی بسیار بزرگتر از اینجا،زیباتر،با ستاره هایی پر نورتر. |