آموزش جامع 30 زبان خارجی Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
24 اسفند 1386

*************************

مرگ تدریجی ما آغاز خواهد شد
اگر سفر نکنیم
اگر مطالعه نکنیم

اگر به صدای زندگی گوش فرا ندهیم

اگر به خودمان بها ندهیم

مرگ تدریجی ما آغاز خواهد شد

هنگامی که عزت نفس را در خود بکشیم

هنگامی که دست یاری دیگران را رد بکنیم

مرگ تدریجی ما آغاز خواهد شد

اگر بنده ی عادتهای خویش بشویم

و هر روز یک مسیر را بپیماییم

اگر دچار روزمرگی شویم

اگر تغییری در رنگ لباس خویش ندهیم

یا با کسانی که نمی شناسیم سر صحبت را باز نکنیم

مرگ تدریجی ما آغاز خواهد شد

اگر احساسات خود را ابراز نکنیم

همان احساسات سرکشی که

موجب درخشش چشمان ما می شود

و دل را به تپش در می آورد

مرگ تدریجی ما آغاز خواهد شد

اگر تحولی در زندگی خویش ایجاد نکنیم هنگامی که از حرفه یا عشق خود ناراضی هستیم

اگر حاشیه ی امنیت خود را برای آرزویی نامطمئن به خطر نیاندازیم

اگر به دنبال آرزوهایمان نباشیم

اگر به خودمان اجازه ندهیم

برای یکبار هم که شده

از نصیحتی عاقلانه بگریزیم

بیایید زندگی را امروز آغاز کنیم!

بیایید امروز خطر کنیم!

همین امروز کاری بکنیم!

اجازه ندهیم که دچار مرگ تدریجی بشویم!

شاد بودن را فراموش نکنیم!

 

                               پابلو نرودا (نویسنده ی شیلیایی)

 

 *************************

 

14 اسفند 1386

**********************

هر چی بیشتر جلو میرم،بیشتر بهت زده میشم...؟! نه به خاطر حجم زیاد کارهایی که تلنبار شده اند روی هم بلکه به خاطر حقایقی که توی این بیست و چند روز فهمیدم... و یکی از اون ها باعث شد شدیدا به گریه بیفتم.

 اتفاقاتی  که توی هم پیچیده شده اند منو متعجب کرده..... من فکر می کردم که بخشی از واقعیت زندگی ام به اون تصمیم عجیب و عجولانه ام ربطی نداشته،  ........چند روز پیش فهمیدم که همه ماجراها به هم مربوط اند........ریشه همه اون ها یکی ست.

چقدر همه چیز به هم وابسته است؟؟!!

 

هر لحظه برای من رویدادها رنگ جدیدی به خودشون می گیرن،انگار یه دنیا مه و دود از جلوی چشمام کنار میره و من چیزهای تازه تری رو می بینم. که خیلی منو مسحور خودش میکنه. لحظه هایی رو میبینم  که می تونستم همه چیز رو دگرگون کنم. این بود که وقتی یه شب یکی از اون لحظه هایی رو که برای من میتونست یه نقطه برگشت به خودم باشه، مثل یه صاعقه یا یه ستاره دنباله دار از ذهنم گذشت من دیگه کاری نتونستم بکنم و فقط گریه کردم......بلند بلند...

اون گریه من رو خیلی آروم کرد،انگار یه جورایی به من انرژی داد،بگذریم که غم عجیبی رو به جانم انداخته...با همه این اوصاف من برخلاف همه مشکلاتی که دارم خیلی امیدوارم .

****************************

الان 28 روز از تصمیمی که گرفتم میگذره ...انگار همه چیز دست به دست هم دادن که من بهتر بفهمم چه کار کردم و چه کاری باید بکنم ...

گاهی لازمه که گذشته رو دوباره زنده کنیم تا بهتر بفهمیم که در آینده باید چکار کنیم.

 

*************************************

 تو این  چند روز گذشته  حرفها و نظرهای دوستای گلم به من یادآوری  میکرد که من توی کهکشانم تنها نیستم...خدا ستاره های درخشانی رو آفریده که میشه توی شبهایی که مثل چند دقیقه پیش برق میره و همه جا تاریک تاریک میشه با دیدن چشمک زدنهاشون  از شب بیشتر لذت برد.

 ازهمه ستاره ها ممنونم...حرفها و نظراتتون واقعا برام عزیزه.

 

*************************************