نازنین، این لحظه ی تولد من و توست
گرچه از تو دور و دورم
تو، در قلبم، در روحم ، در منی
به من نگاه کن چرا که نگاهم به توست
مرا ببخش
و بگذار تو شوم
تا بگویم
دوستت دارم نازنین
![]() |
![]() |
![]() |
نازنین، این لحظه ی تولد من و توست
گرچه از تو دور و دورم
تو، در قلبم، در روحم ، در منی
به من نگاه کن چرا که نگاهم به توست
مرا ببخش
و بگذار تو شوم
تا بگویم
دوستت دارم نازنین
دیدم به خواب دوش که ماهی برآمدی تعبیر رفت یار سفرکرده میرسد ذکرش به خیر ساقی فرخنده فال من خوش بودی ار به خواب بدیدی دیار خویش فیض ازل به زور و زر ار آمدی به دست آن عهد یاد باد که از بام و در مرا کی یافتی رقیب تو چندین مجال ظلم خامان ره نرفته چه دانند ذوق عشق آن کو تو را به سنگ دلی کرد رهنمون گر دیگری به شیوه حافظ زدی رقم
کز عکس روی او شب هجران سر آمدی ای کاج هر چه زودتر از در درآمدی کز در مدام با قدح و ساغر آمدی تا یاد صحبتش سوی ما رهبر آمدی آب خضر نصیبه اسکندر آمدی هر دم پیام یار و خط دلبر آمدی مظلومی ار شبی به در داور آمدی دریادلی بجوی دلیری سرآمدی ای کاشکی که پاش به سنگی برآمدی مقبول طبع شاه هنرپرور آمدی
*************************
مرگ تدریجی ما آغاز خواهد شد
اگر سفر نکنیم
اگر مطالعه نکنیم
اگر به صدای زندگی گوش فرا ندهیم
اگر به خودمان بها ندهیم
مرگ تدریجی ما آغاز خواهد شد
هنگامی که عزت نفس را در خود بکشیم
هنگامی که دست یاری دیگران را رد بکنیم
مرگ تدریجی ما آغاز خواهد شد
اگر بنده ی عادتهای خویش بشویم
و هر روز یک مسیر را بپیماییم
اگر دچار روزمرگی شویم
اگر تغییری در رنگ لباس خویش ندهیم
یا با کسانی که نمی شناسیم سر صحبت را باز نکنیم
مرگ تدریجی ما آغاز خواهد شد
اگر احساسات خود را ابراز نکنیم
همان احساسات سرکشی که
موجب درخشش چشمان ما می شود
و دل را به تپش در می آورد
مرگ تدریجی ما آغاز خواهد شد
اگر تحولی در زندگی خویش ایجاد نکنیم هنگامی که از حرفه یا عشق خود ناراضی هستیم
اگر حاشیه ی امنیت خود را برای آرزویی نامطمئن به خطر نیاندازیم
اگر به دنبال آرزوهایمان نباشیم
اگر به خودمان اجازه ندهیم
برای یکبار هم که شده
از نصیحتی عاقلانه بگریزیم
بیایید زندگی را امروز آغاز کنیم!
بیایید امروز خطر کنیم!
همین امروز کاری بکنیم!
اجازه ندهیم که دچار مرگ تدریجی بشویم!
شاد بودن را فراموش نکنیم!
پابلو نرودا (نویسنده ی شیلیایی)
**********************
هر چی بیشتر جلو میرم،بیشتر بهت زده میشم...؟! نه به خاطر حجم زیاد کارهایی که تلنبار شده اند روی هم بلکه به خاطر حقایقی که توی این بیست و چند روز فهمیدم... و یکی از اون ها باعث شد شدیدا به گریه بیفتم.
اتفاقاتی که توی هم پیچیده شده اند منو متعجب کرده..... من فکر می کردم که بخشی از واقعیت زندگی ام به اون تصمیم عجیب و عجولانه ام ربطی نداشته، ........چند روز پیش فهمیدم که همه ماجراها به هم مربوط اند........ریشه همه اون ها یکی ست.
چقدر همه چیز به هم وابسته است؟؟!!
هر لحظه برای من رویدادها رنگ جدیدی به خودشون می گیرن،انگار یه دنیا مه و دود از جلوی چشمام کنار میره و من چیزهای تازه تری رو می بینم. که خیلی منو مسحور خودش میکنه. لحظه هایی رو میبینم که می تونستم همه چیز رو دگرگون کنم. این بود که وقتی یه شب یکی از اون لحظه هایی رو که برای من میتونست یه نقطه برگشت به خودم باشه، مثل یه صاعقه یا یه ستاره دنباله دار از ذهنم گذشت من دیگه کاری نتونستم بکنم و فقط گریه کردم......بلند بلند...
اون گریه من رو خیلی آروم کرد،انگار یه جورایی به من انرژی داد،بگذریم که غم عجیبی رو به جانم انداخته...با همه این اوصاف من برخلاف همه مشکلاتی که دارم خیلی امیدوارم .
****************************
الان 28 روز از تصمیمی که گرفتم میگذره ...انگار همه چیز دست به دست هم دادن که من بهتر بفهمم چه کار کردم و چه کاری باید بکنم ...
گاهی لازمه که گذشته رو دوباره زنده کنیم تا بهتر بفهمیم که در آینده باید چکار کنیم.
*************************************
ازهمه ستاره ها ممنونم...حرفها و نظراتتون واقعا برام عزیزه.
*************************************
از امروز می خواهم همه روز های از دست رفته را تکرار کنم.
کاری ندارم که به من می خندند .....سرزنشم می کنند.......فقط دوباره می سازمش.
یک هفته بجای هر یک سال ...نمی دونم کافی ست یا نه...!؟
ولی می دونم که اگه اون روزا رو درک می کردم الان بهترین بودم....زندگی درس اصلی خودش رو به من داده...و این درس ..سخت ترین درسی بوده که تونستم یاد بگیرم
...از این که بالاخره یاد گرفتمش خوشحالم.
Jan 27 2008
زمان..........حال ، آینده
به گذشته می اندیشم و تمام رنج و دردش را در حال احساس می کنم.
چرا وقتی به آینده فکر می کردم ،تمام آرزوهایم را دور می دیدم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اکنون... این لحظه ای است که وجود دارد و در آن گذشته و آینده ام به هم می پیوندند و حال مرا می سازند. آینده را اکنون درک می کنم.
.
.
حالا دارم دست و پاهایم را آزاد کنم،دست ها را برای برداشتن رویاهایم و پاها را برای راه رفتن..دست و پاهایم را می بوسم.
پرودگارم... تو گفتی:
ای فرزند آدم!
پرهیزگار باش تا مرا بشناسی .
گرسنگی بکش تا مرا ببینی.
عبادتم کن تا مرا بیابی.
تنها باش تا به من برسی.
حالا فقط بگو من چه آینده ای دارم؟؟؟ به تو می رسم یا نه...؟!
ناراحتم.مدت هاست ناراحت و پشیمانم.اگر هفت سال برخلاف همه روزهای به ظاهر شادی که گذراندم در حالی که همه وجودم سرشار از شک و غم بود، گریه را در گلویم خفه کرده ام،حالا فقط دوست دارم گریه کنم،من دوست دارم گریه کنم آنقدر که همه آن هفت سال را از یاد ببرم،که انگار اصلا در زندگیم اتفاق نیفتاده،وبعد به خودم بقبولانم که آن روز من به آنجا رفتم و سرنوشتم رو ساختم.
چقدر تفاوت ایجاد می شود؟وقتی درست در لحظه ای که همه چیز در حال دگرگونی است،دگرگونی به سوی آنچه همیشه آرزویم بوده...آنچه که می خواهم به آن برسم...آن کسی که می خواهم باشم...دگرگونی به سوی خودم.....
ناگهان شک می کنم به همه چیز،به آن کسی که بودم...آن کسی دوست دارم باشم....من شک کردم...به آن روزآن صبح آن لحظه... که چرا هیچ چیزآنگونه نبود که می خواستم.بعد تصمیم گرفتم برگردم تا دیگرسنگینی آن لحظه را تحمل نکنم . وقتی بر می گشتم انگار می دانستم که برگشت کار اشتباهی است.و باید سر همان ساعت همیشگی بروم ،تا آن کسی باشم که همیشه بوده ام و می خواستم باشم ولی نرفتم . فکر کردم چه سودی دارد رفتن به جایی که در اولین روزش تو را غافلگیر وناراحت کرده است،خوب شاید بقیه روزهایش هم همینطور باشد.دیگر به آنجا نمی روم .می روم به جایی که دیگر ناراحت نشوم ،که به من نزدیکتر باشد،می روم .........
رفتم و همه چیزم را از دست دادم. همه آرزوهایم...همه خاطراتم ...همه چیز حتی خودم....
رفتم ،گیج و منگ شدم.کور شدم.کرشدم .فراموشکار شدم .فراموش شدم.
رفتم و خودم را گم کردم.گمشده ای شدم که پیداکردنش هفت سال طول کشید
حالا می فهمم چقدر تفاوت در پس لحظه ها بزرگ می شود. در زمانی که در آن لحظه عجیب + ε هستی نمی دانی که راهت به اختیار خودت نیست.به راهی کشیده می شوی که اگر خدا در روزهای باقیمانده زندگیت لحظه سرنوشت ساز دیگری را قرار ندهد،هیچوقت نخواهی فهمید که گمشده ای.فکر می کنی خودت هستی درحالی که همه چیز و همه کس هستی غیر از خودت.طبیعی است چون خودت را گم کرده ای. بعد اگر در لحظه مشابه دیگری قرار بگیری ، به گذشته نگاه میکنی وستاره ای را در آن دورها می بینی که انگار به تو چشمک می زند.انگار روح توست،انگار خود توست.
این روزها مدام به این فکر میکنم اگر آن صبح خودم را از یاد نمی بردم حالا کجا بودم؟
صدایی به من می گوید:جایی بسیار بزرگتر از اینجا،زیباتر،با ستاره هایی پر نورتر.